Monday, April 6, 2009

خانم کریمی؟؟؟؟

ایران که بودیم یه همسایه داشتیم که اسمش خانوم کریمی‌ بود . این بنده خدا یه لقب هم داشت که خودش خبر نداشت ، همسایهای دیگه بهش میگفتن کلانتر . آمار همه‌ مجتمع که شامل ۳ تا بلوک بود دستش بود. میدانست کی پول شارجشو نداده ، کی‌ شوهرش ورشکست شده، پسر کی‌ رو شب قبل کمیته گرفته و و . هر وقت هم میرفتی بیرون مثل شبح جلوت سبز میشد . از اون روزها سالها گذشته و از اینجور آدمهااینجا کم دیده بودم، اما یه کی‌ سر کارم دارم که فکر کنم نسبتی با خانوم کریمی‌ داشته باشه. هر وقت صبح میام سر کار همچین با صدای بلند اسممو صدا میزنه و میگه صبح بخیر که همه به ساعتشون رو کامپیوتر نگاه می‌کنن ببینن بنده چه ساعتی‌ اومدم سر کار . یه مدتی‌ کارم این شده بود که به خاطره خانوم سر وقت بیام سر کار ، بد دیدم نه اینجوری نمی‌شه ، وقتی‌ از بغلش رعد میشدم یه جوری میرفتم مثل باد که منو نبینه ، نرسیده به میزم میدیدم بلندگوش روشن شد و صدام میزدو میگفت که صبحم به خیر باشه ، امروز به خیال خودم هوش ایرونیمو به کار انداختم و رفتم یه طبقه دیگه و با یه آسانسور دیگه از پشت ساختمون وارد شدم که دیگه منو نبینه اما همین که نشستم رو صندلیم صداش اومد که .
؟؟؟؟؟؟Good morning انگار با پت زده باشن تو سر من گفتم Good morning

Friday, March 20, 2009

سال تحویل

آغاز

بالاخره سال هم تحویل شد. لحظات سال تحویل آنقدر شفاف که آدم هل می‌کنه و نمیدونه چی‌ به خدا بگه. بچه که بودم مادر بزرگم همیشه میگفت خدا میاد پایین که ببینه بنده هاش چی‌ میخوان. شاید به نوعی می‌خواست بگه که بنده‌ها به خداشون یا خدا به بنده هاش نزدیک می‌شه. حالا هم که دیگه مثلا بچه نیستم بازم همین احساس دارم . خلاصه لحظهٔ سال تحویل آنقدر هل شده بودم که کلی‌ چیزاز خاطرم رفت . راست میگن که هر روز می‌تونه عید باشه. بنظرم هر لحظه که احساس کردی به خدا نزدیکی‌ اون موقع لحظهٔ تحوّلِ
. پس تحوّلتون مبارک